تبليغاتX
پیچک
خاطرات تلخ و شیرین من

 

سلام دوستان خوب و صبورم...

امروز بعد از یک ماه و نیم بالاخره موفق شدم که سری به شما و وبلاگ خودم بزنم...

عذرم هم موجه هست. راستش توی ماه گذشته من و زاوش خیلی کارها داشتیم.

یه فصل جدید توی زندگیمون رقم خورد که به موقعش براتون تعریف میکنم. از لحاظ

کار زاوش.

توی زمان غیبتم یک اتفاق دیگه هم برامون افتاد و اون اینکه به خواسته پروانه و

زاوش و البته خودم... بعد از پانزده سال تصمیم گرفتیم تعداد افراد خانواده را به

چهار برسانیم...

البته بخاطر مسائلی که به تدریج براتون تعریف خواهم کرد نخواستیم

زودتر از این ها باردار بشم و خلاصه  بعد از این همه سال این تصمیم را گرفتیم

ولی انگار خدا نخواست و خیلی زود نطفه در بطن من از بین رفت.

 البته حالا یا خواست خدا بود یا شرایط سنی من...

به هر حال مدتی درگیر این قضیه هم بودم...

از همتون که در نبود من نگرانم بودید  تشکر میکنم و شرمنده هستم که نتونستم

خبری از خودم به شما بدم.

تا ماجرای خواستگاری را براتون تعریف کردم ...

و حالا ادامه ماجرا

بعد از ماجرای خواستگاری دیگه روزهای من و زاوش قشنگ و آفتابی شده بود.

هر روز صبح که چشمام را باز میکردم با رویای شیرین آینده ی نزدیک، یک روز

قشنگ دیگر را آغاز میکردم و شب با در آغوش گرفتن افکار پاک با او بودن

چشمانم را می بستم.

از خدا میخواستم که همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و هرچه زودتر مراسم و

تشریفات به خیر بگذره...

می ترسیدم که مبادا اتفاقی بیافته و همه چیز دوباره به هم بخوره..

برعکس همیشه کمتر با زاوش ملاقات داشتم و درگیر کارها بودم...

هر روز به اتفاق مادرم به خرید وسائل برای من میرفتیم و با کلی پارچه و لوازم

برمیگشتیم و من تا نیمه های شب، پشت چرخ خیاطی می نشستم و روبالشی و

 ملحفه و ... می دوختم... و نمی دونید با چه عشقی این کارها را می کردم.

انگار با هر بخیه ای که میزدم، هزاران بار به عشقم قول وفاداری و صداقت و

پاکی می دادم.

انگار با هر نقش که وسط لحاف تکه دوزی می کردم، عشق را جاودانه می کردم...

تا اینکه یک روز اوائل هفته دوم بعد از خواستگاری، مادر زاوش تماس گرفت و

قرار جشن بله بران را برای همان پنج شنبه با مادرم گذاشت و عنوان کرد چون

ماه محرم و صفر نزدیک هست، بهتره مراسم را جلوتر بندازیم.....

مادرم هم قبول کرد و همان هفته همه اهالی فامیل از جمله داییها و خاله و عموها

 و عمه ها آمدند. همینطور خانواده شوهر  خواهرم...

اون شب یکی از قشنگترین شب ها و فراموش نشدنی ترین شبهای زندگیم شد

راستش همیشه از این رسم و رسومات بدم میومد و همیشه میگفتم مگه خرید و فروش

هست که یک مشت آدم و بزرگ فامیل دور هم جمع بشند و قیمت روی آدم بگذارند

 و یک عده هم چونه بزنند و ....

مخصوصاً که یادم میومد در مراسم بله برون خواهرم چه افتضاحی شد و این

مراسم به بد ترین نحو اجرا شد.

انگار که میخواستند یک گونی برنج معامله کنند...خاطرات آن روز توی ذهنم بود.

میدونم که مادر و پدرم هم هیچگاه اون روز را فرامش نکردند. یادمه اونروز وقتی

پدربزرگم مبلغ یک میلیون تومان را برای مهریه خواهرم تعیین کرد( سال ۱۳۶۱)،

خانواده شوهر خواهر بلند شدند و معامله را به هم زدند و می خواستند بروند و

 خلاصه شروع کردند به چونه زدن...

 عرق شرم روی پیشونی پدر و مادرم نشست. خواهرم توی اتاق با بغض گفت،

 لطفاً هرچه زودتر این بازی حقیرانه را تمومش کنید.

بالاخره مبلغ پانصد هزار تومان تعیین شد و مسئله فیصله پیدا کرد ولی خاطره زشت

این حرکت در ذهن و خاطره همه ماند و خواهرم با این کار آنها خیلی حقیر شد......

حالا همین خانواده مخالف سرسخت ازدواج من و زاوش بودند، چون من را بارها

برای پسر دیگرشون خواستگاری کرده بودند و جواب رد شنیده بودند...

همش دعا میکردم که اونشب اتفاقی نیافته که به قول معروف دشمن شاد نشیم...

ولی زاوش و مادرش آنشب سنگ تمام گذاشتند.

من که خودم با این کارها مخالفم ولی حالا که سنت هست، نباید جوری اجرا بشه

که جنبه معامله پیدا کنه و خدای نکرده جنبه مالی در نظر گرفته بشه...

از آنجایی که مهریه را در فامیل ما همیشه پدر بزرگم برای دختر های فامیل

تعیین میکرد، بعد از پدربزرگم به دایی بزرگم به ارث رسیده بود و اون مسئول

این کار بود.

زاوش آن شب یک کت سرمه ای با شلوار خاکستری پوشیده بود. بدون کراوات

و یکم اسپورت.

با یک سبد گل بزرگ و شیرینی وارد شد... البته از بعد از ظهر اومده بود پیشمون

و در کارها کمک می کرد و شب رفت و آماده شد و با خانواده برگشت...

خیلی شیک شده بود. دلم نمیخواست چشمم را ازش بردارم.

اون هم همین حس را نسبت به من داشت و اونشب نگرانی و دلهره من را هم نداشت

 و خیلی آروم بود...

بالاخره پس از پذیرایی و حال و احوال پرسی و صحبت های رایج، دایی بزرگ

 رشته صحبت را به دست گرفت و به قول معروف به اصل مطلب پرداخت.

قرآن را باز کرد... سوره ای خوند ... با پدر و مادرم پچ پچی کرد و مادر و پدر

 با تائید سر نشان دادند که شما مختارید و سپس داییم گفت که مهریه را  یک جلد قرآن

و ۶۰۰ سکه بهار آزادی و دیگه یادم نیست...

من که حس میکردم خیلی دست بالا گرفته و اعصابم داغون بود و خاطره بله برون

 خواهرم جلو چشمام رد می شد یک لحظه از تمام اطرافم غافل بودم... یک آن به

خودم اومدم و دیدم مادر زاوش از جاش بلند شد و گفت:

من چندین سال هست که آرزو دارم افتخار این را داشته باشم که نیلوفر عروسم بشه...

یه دنیا نذر و نیاز کردم. ارزش نیلوفر خیلی بالاتر از این صحبت هاست...

 اگر اجازه بدهید ۱۰۰۰ سکه مرقوم بفرمایید.

همه تعجب زده شده بودند. پچ پچ اعضای فامیل شروع شد...

مادر شوهرم که تحصیلات چندانی هم نداشت آنقدر قشنگ برخورد و صحبت  

کرده بود که دهن همه باز مونده بود بعد هم بلند شد و به همه دست داد و تبریک گفت

و شادی کرد.

خانواده شوهر خواهرم، بخصوص مادرش که اصلاً آرزو داشتند از اونجا فرار کنند...

زاوش هم دست کرد توی جیبش و حلقه ای را که یکبار برام خریده بود و من ازش

قبول نکرده بودم بیرون آورد و به من هدیه داد و دست من کرد.

چهره مادر و پدرم دیدنی بود و من احساس خوبی داشتم.

داییم قرآن و تقویم را آورد و به اتفاق بقیه و نظر خواهی از من و زاوش تاریخ ۲۳

 شهریور ماه ۱۳۷۰ را یعنی دو ماه و اندی پس از آن روز را  پس از سپری شدن

ماه محرم و صفر برای جشن عقد و عروسی انتخاب کرد.

اون شب پدرم صدای من و زاوش زد و در گوشه ی خلوتی رو به زاوش کرد و گفت:

پسرم... من تا حالا مخالف این ازدواج بودم و برای شما شرایط سختی میگذاشتم

ولی الآن دیگه میخوام بهت بگم که خودت را درگیر جشن مفصل عروسی نکن.

یک جشن ساده برای فامیل درجه یک هم کافیه... خودتو توی خرج ننداز.

روی زاوش را بوسید و زاوش هم گفت: امیدوارم لایق این باشم که من را پسرم

صدا کنید.

مادرم سفارش شام را از بیرون داده بود و هوای مطبوع تیر ماه این اجازه را به ما

داده بود که میز شام را در حیاط خانه بچینیم...

پس از شام،  همه تا نیمه های شب به رقص و پایکوبی پرداختند..

آنقدر همه چیز خوب و مرتب برگذار شده بود که من حتی در خواب هم نمی دیدم.

 

لازم می بینم در اینجا یک نکته را توضیح بدم...

تمام جریاناتی را که تعریف کردم با معیارهای من متفاوت هست.

خط مشی زندگی من جور دیگه ای هست... ولی افسوس که آنزمان بیشتر به یک

مهره شبیه بودیم که ما را حرکت می دادند. تازه من چموش ترین مهره ها بودم که

زمام امور بیشتر دست خودم بود...

ولی سنت ها و باور های غلط تمام زندگی ها را پر کرده بود و آدم مجبور بود

با آنها زندگی کنه...

به هر حال از  آن شب هم برای ما خاطره ای شیرین و بیاد ماندنی بجا ماند.

دو ماه وقت داشتیم تا به همه کارهایمان برسیم... وقت کمی بود...

از فردای همان روز شروع کردیم....

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 2008/1/16ساعت 23:14 توسط ..:: نیلوفر ::..

 

 

 

 

 

 

بله دوستان من

 

بله دختر عزیزم...

 

همانطور که گفتم داشتیم خودمون را برای پذیرایی از مهمان ها حاضر میکردیم...

 

هزار و یک دلشوره داشتم. ترس از اینکه مادر و پدرم خانواده زاوش را کوچیک کنند

 

و آنجور که باید و شاید بهش احترام نگذارند....

 

تمام مدت نگران بودم و با خودم کلنجار میرفتم. حس عجیبی بود. با اینکه روزی که

 

چهار سال در رویاش بودم رسیده بود ولی دلشوره ی لعنتی دست از سرم

 

 بر نمی داشت. خودم را به دست سرنوشت سپردم...

 

پس از اتمام کارها و چیدن وسائل روی میز و آماده کردن مقدمات شام، کم کم

 

خواهر بزرگم و شوهرش و سه بچه هاشون هم از راه رسیدند.

 

قبل از اینکه به ماجرای خواستگاری بپردازم باید چند کلمه ای از شوهر خواهرم

 

 (مسعود) بگم....

 

شوهر خواهر من (آقای دکتر) یکی از عوامل مهمی بود که با صحبت های منفی

 

در مورد زاوش و خانوادش مانع رسیدن ما به هم بود... حرف هاش روی بابام تاثیر

 

میگذاشت و باعث میشد هنوز خانواده زاوش را نشناخته روشون قضاوت بد کنه....

 

از طرفی خانواده ام چون خواهرم شوهر تحصیلکرده داشت میخواستند من هم مثل

 

اون تصمیم بگیرم.

 

ولی من مثل خواهرم نبودم...  من نمیتونستم با مردی که ۱۱ سال ازم بزرگتره و

 

 دوستش ندارم ازدواج کنم....

 

بهر حال، نمیخوام در مورد زندگی اون ها صحبت کنم  ولی نقش منفی مسعود در

 

 خواستگاری ما بسیار پررنگ بود.

 

بالاخره همه چیز آماده بود و همه لباس های شیک پوشیده و تمام چهل چراغ های

 

خانه روشن شد و مادرم طبق معمول آخرین کاری که قبل از ورود مهمان ها

 

انجام می داد، پخش کردن اسپری خوشبو کننده بود  و روشن کردن شمع ها...

 

من هم لباس سیاه و سفیدی را که  را که خودم اخیراً دوخته بودم و میدونستم زاوش

 

خیلی دوستش داره به تن نحیف و لاغرم کردم و چشمهام را  آرایش مختصری کردم

 

و کمی عطر زدم و دستی هم به موهام کشیدم. خودم را در آینه براندازی کردم و

 

نفس عمیقی کشیدم و بیرون اومدم....

 

از شوخی ها و شعر خوانی های شوهر خواهرم هم خنده ام میگرفت و هم حرص

 

 میخوردم. خواهرم که فرشته بود و لبخند از لبش نمیافتاد و تند و تند در چیدن وسائل

 

 شام کمک می کرد.

 

بالاخره زنگ در خونه به صدا در اومد. انگاری نفس من تو سینه بند اومد.....

 

در باز شد. پدر و مادرم و خواهرم جلو در ایستادند و با استقبال استثنایی و

 

 بسیار گرمی مهمانان را به داخل دعوت کردند.

 

وسط حال که رسیدند من هم آمدم و سلام و احوالپرسی کردم و خوش آمد گفتم.

 

زاوش همان روز کت و شلوار خردلی رنگ طرح مخمل اسپورت بسیار شیکی

 

خریده بود. واقعاً برازنده و شیک شده بود...با صورت اصلاح شده  خلاصه جذابیتش

 

چشمگیر بود و آن رنگ خیلی بهش میومد...

 

سبد گل بسیار بزرگی که دستش بود به طرفم دراز کرد.

 

مادرم هم جعبه شیرینی را از مادرش گرفت و تشکر کرد و همه در سالن پذیرایی

 

مستقر شدند...

 

چند دقیقه ای نشستیم که آقای زارع و خانواده اش هم آمدند... آقای زارع ارتشی

 

 باز نشسته ای بود که هم با پدرم دوست بود. بعد از بازنشستگی  شرکت بازرگانی

 

زده بود و زاوش در آنجا کار میکرد و سهم کوچکی هم در آن شرکت داشت....

 

خداییش خیلی برای رسیدن ما دو تا به هم تلاش کرد.

 

نشستیم و از هر دری سخن گفتیم... رفتار پدر و مادرم بسیار بسیار خوب بود و

 

من ته دلم خوشحال بودم و آرزو میکردم به همین منوال ادامه پیدا کنه.

 

تمام مدت زاوش فقط شنونده بود و حتی یک کلمه حرف هم نزد.... میتونستم احساسش

 

 را درک کنم... در مقابل مادر و پدر من که بارها به دست و پاشون افتاده بود،

 

بارها خوردش کرده بودند و بارها ....

 

همیشه میگفتم خدا کنه این کینه تو دل هیچکدومشون نمونه... این منتهای آرزوم بود...

 

بهر حال اونشب با خوشی و خوبی گذشت... چندین بار شوهر خواهرم خواست

 

با حرفهاش زاوش را تحقیر کنه و برتری خودش را اثبات کنه که با سیاست های

 

 مادرم بحث عوض شد و به جایی نکشید.

 

مادر و پدرم آن شب سنگ تمام گذاشتند، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده.

 

قراری برای شب جمعه  هفته ی آینده گذاشته شد که مراسم بله بران انجام بگیرد و

 

 تاریخ عروسی را مشخص کنیم.

 

مادرم از مادر زاوش خواهش کرد که هر تعدادی که تمایل دارند مهمان دعوت بگیرند و  

 

 فقط تعدادش را  به مادرم اطلاع دهند.

 

پس از پذیرایی شام که تا نیمه های شب ادامه پیدا کرد زاوش به اتفاق مادر، برادر و

 

خواهر و خانواده هاشان خداحافظی کردند ...

 

مادرم را در آغوش گرفتم و ازش تشکر کردم....

 

پدرم هم  که همیشه به تیپ و قیافه افراد اهمیت ویژه ای می داد، لبخندی زد، منو در

 

آغوش گرفت و گفت... امشب مثل اینکه اولین بار متوجه چهره این پسره شدم....

 

( هنوز هم نمی تونست بگه زاوش)... خیلی خوشپوش و برازنده بود.

 

شنیدن این جملات از پدرم برای من مثل شنیدن آیات آسمانی بود ....

 

باز هم تشکر کردم و به اتاقم رفتم... قول دادم که فردا خونه میمونم و تمام کارها

 

را انجام میدم...

 

دراز کشیدم... تفعلی به خواجه زدم... مدتها با حافظ قهر کرده بودم... اونشب با حافظ

 

هم از در آشتی بر آمدم...

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد......

.............

اولین بار بود که تا توی تختم دراز کشیدم خوابم برد حتی نتونستم غزل را تا آخرش

 

 بخونم  و اجازه دادم که در رویای شیرین آینده غرق بشم...

 

 

 

پی نوشت: از تمام دوستانی که مرتب برای من کامنت میگذارند و به من سر میزنند و منتظر

خواندن بقیه ماجرا هستند، صمیمانه تشکر می کنم و ممنونم با اینکه کمتر فرصت نوشتن دارم باز

هم به یاد من هستید و برام دلگرمی بزرگی هستید...

  




لينك ثابت نوشته شده در 2007/11/29ساعت 20:40 توسط ..:: نیلوفر ::..

 

سلام به همه دوستان وفادارم که گرفتاری ها و در نتیجه کم لطفی های این روزهای

من را ندیده  میگیرند و بازم به سراغم میان...

از همتون ممنونم

بله عزیزان با لا خره ما هم نمردیم و آن روی سکه زندگی را هم دیدیم...

شادی و شعف در تمام وجودم موج می زد... در اون هوای گرم اوائل مرداد ماه

 یخ  زندگی من هم داشت کم کم آب میشد و امید به آینده ی شیرین در وجودم جوانه

میزد...

بی صبرانه منتظر اولین دیدار با زاوش بودم...

یک روز صبح خیلی زود قرار گذاشتیم. عادتمون ترکمون نمیشد... باز هم مخفیانه.

کیف ورزشمو برداشتم و سوییچ ماشین بابا را هم  و زدم بیرون.

 قرارمون سر فلکه علم بود...

زاوش هم اومده بود. ماشین را پارک کردم و رفتم طرفش. رفتن که نه... داشتم پرواز

می کردم. سوار ماشین که شدم بوی طالبی میومد... نگاه کردم دیدم روی صندلی عقب

ماشین نون تازه و پنیر و انگور و طالبی هست... برای صبحانه تدارک دیده بود.

بی اختیار بغلش کردم و در حالی اشک تو چشمام حلقه زده بود پرسیدم:

نامه رو خوندی زاوش؟ باور میکنی؟ همه چیز تمام شد... همه ی سختی هامون

به آخر رسید...

شاید بعد از مرگ پروانه اولین باری بود که اشک را دوباره در چشمان زاوش دیدم...

پرسید: مطمئنی نیلوفر؟ مطمئنی دوباره مثل دفعه قبل زیرش نمی زنند؟ مطمئنی که

راضیند؟ آخه چطور ممکنه؟

با این که مطمئن نبودم ولی سرم را به حالت مثبت حرکت دادم و دوباره اشکامو رو

شونه هاش رها کردم...

ماشین را روشن کرد و رفت جای همیشگی... نزدیکی های خوابگاه دانشگاه که بالای

کوه قرار گرفته بود ، یک قسمت بود که میشد از اونجا تموم شیراز را دید

و یه گوشه نیمکت و میزی بود.

سفر قبل برای یاد آوری خاطرات سری به اون منطقه زدیم و عکس گرفتم ...

وسایل صبحانه را با هم چیدیم و دلچسب ترین صبحانه زندگیمون را در هوای

صبحگاهی امرداد ماه ۱۳۷۰ در سکوت صرف کردیم. در دلمان اما چه غوغایی

 بر پا بود. یادش به خیر...

بارها اینجا اومده بودیم از توی ماشین شهر شیراز را تماشا می کردیم...

ولی ایندفعه عالم دیگه ای داشتیم. انگار تمام شهر یا نه اصلاً تمام دنیا مال ما بود.

لحظه ای که ماشین را روشن کرد و توی سرازیری به سمت پایین عازم شدیم، تمام

 مدت به غیر از موقع دنده عوض کردن دستش روی دستم بود.

ضبط ماشین را روشن کرد و این آهنگ معین پخش شد....

آن شب که گفتی باورم کن با تو می مانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود...............

یه ترس موقت از روبرو شدن با آینده وجود هردومون را فرا گرفت، اما قدرت

عشق بالاتر از این حرف ها بود و خیلی زود جای خودش را به لبخند داد...

لبخند رضایت ... انگار داشتیم با نگاه به هم یک پیمان قلبی عمیق می بستیم.

موقع پیاده شدن گفت:

امروز این خبر خوب را به مادرم میدم.... بالاخره اون هم باید نتیجه دعاهاشو بگیره

از امروز باید نذراشو ادا کنه...

لبخندی بهش زدم. دستش را گرم فشردم و بابت صبحانه تشکر کردم و گفتم

سلام من را به مادر برسونه.

لبخندی زد و گفت: لازم به تشکر نیست همسر من، نیلوفر من...

و چه با غرور این کلمات را به لب آورد.

گفت: امروز فردا منتظر تماس تلفنی ما باشید.

انگار داشتم خواب می دیدم. ولی نه ... همش حقیقت بود.

.....

یادمه چند روز بعدش صبح زود بابام با یه عالمه گل یاس اومد تو اتاقم. می دونست من

 دوست دارم با صدای داریوش از خواب بیدار شم. ضبط را روشن کرد.

صدای داریوش تو فضای اتاق پیچید. چشمامو باز کردم. چه حس قشنگی...

.........

عشق....

به شکل پرواز پرنده است

عشق....

خواب یه آهوی رونده است

من............

زائری تشنه زیر بارون

عشق....

چشمه آبی اما کشنده است

من...........

می میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق

تا قیامت هر لحظه زندست

.........

 

پدرم  گل های یاس را آهسته روی صورتم ریخت و گفت:

نیلی پاشو که فردا مهمون داریم. بلند شو دخترم.....

وقتی از اتاق بیرون میرفت... قطرات اشک با گل های یاس در آمیخت...

مدت ها بود که دیگه بابا منو اینجوری از خواب بیدار نکرده بود...

مدت ها بود که طرد شده بودم و کمبود این لحظات را داشتم.

 بلند شدم و خدا را سپاس گفتم.

و تمام روز را در هیجان فردا سپری کردم

 

ادامه دارد

 

 




لينك ثابت نوشته شده در 2007/11/7ساعت 22:55 توسط ..:: نیلوفر ::..

ادامه ماجرای قبل

 

بله دخترم، بله دوستان

 

در قسمت قبل نوشتم که بعد از چهار سال جنگ و جدال و قهر و درگیری با خانواده،

 

 دیدند که دیگه کم کم توان مبارزه با من را ندارند... حس کردند این عشق هوسی نیست

 

که از سر ما باز بشه...

 

حس کردند با این تنش ها و درگیری ها موجب  خطربرای  افراد خانواده  از جمله

 

پدر م  با ناراحتی قلبی و من که روز به روز وزنم کم میشد و ...باشه

 

 حس کردند حضور همیشگی زاوش اطراف خانه و محل کار مثل یک

 

 سایه شاید برای آبروشون دیگه خطرناک باشه و بالا خره ۱۰۰۱ فکر دیگه که تصمیم

 

 گرفته بودند چندان سختگیری نکنند و اجازه بدهند من هم حرف هایی را که در دلم

 

مانده بود بیان کنم...

 

و آنروز یعنی آخرین روز تیر ماه ۱۳۷۰ تمام حرف هام را زدم و با تعجب در آخرین

 

لحظات با موافقت پدر و مادرم مواجه شدم...

 

از شادی در پوستم نمی گنجیدم و خداوند را بخاطر مستجاب شدن دعاهام سپاس می گفتم

 

وهمان شب  این نامه را برای زاوش نوشتم.

 

زاوش عزیزو دلبندم

 

شوهر مهربانم سلام

 

امروز در آخرین روز تیر ماه، من به قول خودم وفا کردم.

 

عزیزم امشب بهترین و قشنگترین شب در طول زندگی من هست.

 

شبی که در تمامی لحظاتش بیدار خواهم بود و رسیدن به تو را جشن می گیرم.

 

عزیزم امشب من خودم را کنار تو حس میکنم. بدون هیچ واهمه ایی...

 

امشب حرفهایی را که مدت ها بود در دلم انباشته شده بود و آرزوی بر لب آوردنش

 

را داشتم، بالاخره روی لبهام نقش بست و پایه های زندگی آینده ی من امشب به زمین

 

 زده شد.

 

آه زاوش...

 

نمی دونی چقدر خوشحالم و از این که نمی تونم تو را هم به همین زودی در شادی

 

خودم شریک کنم، احساس ناراحتی میکنم.

 

 

 

دلم میخواست همین الآن پرواز میکردم و این خبر را به تو هم می دادم.

 

می دونم امشب خیلی طولانی خواهد بود... برای رسیدن به تو...

 

زاوش

 

اینقدر خوشحالم که تمام وجودم می لرزه و فکر می کنم اصلاً با این اتاق در بسته

 

سازگاری ندارم.

 

زاوش، امشب تمام حرفهایی را که مدتهاست تمرین می کردم و بارها و بارها برای

 

خودم تکرارش می کردم با همان شهامتی که صبح در من  دیدی  بیان کردم.

 

عشق تو چنان قدرتی بهم داده بود که خودم هم باور نمی کردم.

 

بخدا زاوش اگر تو هم بودی باور نمی کردی..

 

و حالا عزیزم، من اینو به جرات و شهامت میگم که برای اومدن به خونه ی تو،

 

خونه ی عشقم، خونه ی خودمون، خونه ی امید و آرزوهامون آماده هستم و آمادگی

 

کامل دارم.

 

 

 

و از فردا هر لحظه که تو اراده کنی درب خونه ی ما به روی تو و خانوادت باز هست.

 

من تمام تلاش خودم را کردم و احساس خوشبختی میکنم.

 

عزیزم حالا دیگه نوبت توست.

 

حالا با فراغ بال بهت میگم عزیزم منتظرت هستم که بیای و دستم را بگیری و با خودت

 

به هرجا که میخواهی ببری و من این قول را بدم که تمام سختی های گذشته را جبران

 

کنم. مثل پروانه دورت بگردم و فقط با بذر محبت  زندگیمو به پات بریزم و تمام تلاشم

 

 را کنم که ایده آل تو باشم.

 

عزیزم نمی دونم امشب به چه فکری از جلو خونه ی ما رفتی؟ و می دونم که حتماً

 

عصبانی و ناراحت بودی

 

 

 و از این بابت خیلی ناراحتم. دلم میخواست جوری شادیمو

 

 بهت نشون می دادم، اما تو زود رفتی و دیگه نشد...

 

عزیزم دوستت دارم، امشب بیشتر از همیشه، چون می دونم که دیگه هیچکس مانع

 

رسیدن ما به هم نیست.

 

و دیگه هیچ دستی بین ما وجود نداره.

 

عزیزم از امشب اختیار من دست توست... دیگه بقیه اش هم با توست.

 

خودم، قلبم، عشقم را به  دست تو می سپارم و آینده به ما تعلق داره

 

آینده ای که ما میتونیم   برای هم شیرین و دلپذیرش کنیم و از با هم بودن لذت ببریم.

 

عزیز دلم،

 

حرف های زیادی برای گفتن دارم، اما غیر از تو و رسیدن به تو همه چیز را فراموش

 

 کردم. دلم میخواد تا صبح بنویسم ای کاش تو اینجا بودی و شادی منو برای اولین بار

 

از عمق وجودم حس میکردی.

 

 

ای کاش اینجا بودی عزیزم.

 

عزیز  دلم، از اینکه اینقدر درهم و با خط بد نوشتم معذرت میخوام، چون از نور

 

چراغ های خیابون استفاده می کنم.

 

امشب لامپ چراغ خوابم سوخته!!!