تبليغاتX
پیچک

پیچک

خاطرات تلخ و شیرین من

روز تولد تو ميلاد عشق پاكه...



دختر عزيزم، حدود  سه  سال پيش وقتی يكی از همكارام در در آستانه تولد 18 سالگی

دخترش داشت براش كتاب آشپزی دست نويسی تهيه ميكرد، اين فكر من را به خودش

مشغول كرد كه من برای تو چه هديه اي ميتونم داشته باشم؟

 
يادمه تو هميشه جسته و گريخته از ماجرای آشنايی من و پدرت زاوش و موانعی كه ما

برای رسيدن به هم ازش گذشتيم و عشق والايی كه بين ما بود و هست مطالبی شنيده بودي.

گاهی پرس و جو ميكردی و دوست داشتی در موردش بيشتر بدونی و گاهی خودت را با

ما مقايسه ميكردی و شباهت ها و تفاوتهات را با من عنوان ميكردي.

 
به همين دليل تصميم گرفتم خاطراتی را از ابتدای آشنايی خودم و زاوش، را برات بنويسم

و سه سال بعد به عنوان هديه تولدت، يه دنيا خاطره ي عشق و دلبستگي ولحظات تلخ و

شيرينش، مقابله با مشكلات و مقاومت و صبر و پايداری كه ما را به اينجا رسوند را

بهت هديه بدم كه توشه راهت باشه .

كه عاشقی را از ما ياد بگيری نه از اين زمان و عشق های پوچ امروزي. 

 
با اين اميد ماه ها و ماه ها هر شب می نشستم پشت كامپيوتر و خاطرات گذشته را

دوره می كردم  و می نوشتم.

  در حين نوشتن بارها آنچنان احساساتی ميشدم و اشك ميريختم و بارها از ته دل ميخنديدم.

خودم را در موقعيت بيست سال پيش قرار ميدادم و تپش قلب ميگرفتم و

خلاصه در حين نوشتن برای "تو" بار ها و بار ها می مردم و زنده ميشدم.

 
البته در اين راه تنها نبودم.

جوانان زيادی از جای جای دنيا، خاطرات من را مي خوندند، باهام اشك ميريختند

و لبخند ميزدند. نظراتشون را برام مي نوشتند و منو به داستان و ماجرای زندگی

خودشون دعوت مي كردند. باهام به درد دل می نشستند و

گاهی از من صلاح و مشورت می خواستند.

 
برای بعضی ها من الهه ی عاشقی بودم و زاوش خدای مردان عاشق.
 
و من می نوشتم و می نوشتم، فقط به اين اميد كه برای هديه 18 ساله شدنت دست پر باشم.
 
امروز تو عزيز دلم 18 ساله شدي. گرچه نتونستم اين هديه را ظرف  سه  سال گذشته

از چشمان تيز بين تو مخفی نگه دارم، ولی باز هم فكر ميكنم كه ارزش اين را داشته باشه

كه به عنوان هديه ای ناقابل از من بپذيريش.

 
همه ی وجودم،

سالروز هجدهمين سال زندگيت  تبريك ميگم. 

برات آرزوی عشق، آرامش، سلامتی و موفقيت ميكنم.
 
در زندگيت اينو بدون كه فقط سه چيز می ماند 


ايمان و اميد و عشق، اما عشق برترين آنهاست * 


*  پولس

+ نوشته شده در  2010/11/17ساعت 7:45  توسط نیلوفر  |